تبليغاتX
رهايی



● شاید مادرم هیچوقت واقعا باورش نشه....

 

هر وقت نمی خندی، می دونم که غمگینی!

هر وقت یه کم غمگینی، می دونم که خیلی خیلی غمگینی!

یه ادم چقدر می تونه خوب باشه؟

نهایت دوست داشتن یه ادم کجاست؟!

یه ادم میتونه تو این دنیا تا میتونه خوشی و تفریح داشته باشه و حال کنه!

یه ادم می تونه تا سر حد مرگ از خیلی چیزا بترسه!

اخردوتاشم تنهاییه...فرقی نداره...

وقتی از خوشی ستاره ها دورت می چرخند و تلپی میوفتی...!

یآ وقتی از ترس کز می کنی و به هیچی و هیچکس نزدیک نمیشی!

من می خوام وسط باشم مثه تو...

می خوام خوابام رو قرطینه کنم!

 

...شاید مادرم هیچوقت واقعا باورش نشه!

شاید" اون" هم باورش نشه!

اما حالا دیگه شب ها وقتی از ترس خوابام داد می زنم و میپرم، فقط دنبال دست های تو می گردم....

 

 

+ نوشته شده در Mon 2 Jun 2008ساعت 5:42 PM توسط رهايی